www.j0oonami.blogfa.com
مدتها بود که باهم دوست بودن تا بالاخره بارضایت دو خونواده قرارشد باهم
ازدواج کنن یه روز احسان دنبال آلاله رفت در راه برای عشقش آلاله گل رز
خرید و با حلقه ای که برای ازدواجشون خریده بود رو وسط گل گذاشت به
طرف خونه آلاله اینا حرکت کرد بعد از چند دقیقه آلاله اومد بیرون هردوسوار
ماشین شدند احسان گفت:آلاله جون این گل رو از صمیم قلب بهت تقدیم میکنم
آلاله گفت: چقدر قشنگه مثل همیشه. احسان گفت:حلقه رو دستت کن بعد هر
دوتامون دستامون رو بهم میگیریم دستامون رو از ماشین میاریم بیرون تا همه
مردم بدونن امروز روز عشق احسان هست . دستاشون مثل دو کبوتر عاشق بهم
داده بودن که ناگهان کامیونی که با سرعت زیاد میومد با ماشین احسان برخورد
کرد کنترل ماشین از دست احسان خارج شده بود. وقتی احسان چشمش رو باز
کرد دید آلاله کنارش کمی اونطرف تر افتاده از دهنش هم خون میاد بیرون
خودش رو کشون کشون به آلاله رسوند تا اومد دست آلاله رو بگیره مامور
آمبولانس آلاله رو برد تو آمبولانس خوابوند بعد از چند روز که احسان به هوش
اومده بود از مامان باباش بهونه آله رو می گرفت مامان احسان می گفت: احسان
آلاله خونه خودشونه تو باید زودتر خوب بشی بعد از یک ماه دست و پاو سر
احسان خوب شده بود وقتی اومد خونه زود لباساشو پوشید به زور رفت خونه
آلاله . وقتی رسید دید ماشین آلاله با روبان مشکی گل کاری شدهدم در پارک
شده در زد بابای آلاله در باز کرد احسان سلام کردو زود دوید رفت داخل
میگفت آلاله بیا ببین من خوب شدم چرا نیومدی ملا قاتیم من منتظرت بودم
اشکالی نداره حالا من اومدم بیا نگاه کن برات گل رز خریدم که ناگهان در اتاق
آلاله رو زد زفت داخل دید اتاق آلاله با روبان مشکی تزیین شده عکس آلاله
اونجا بود با چند تا شمع مشکی پیش عکسش تازه فهمیده بود چی شده چهلم آلاله
گذشته بود ولی هنوز معشوقش احسان خبر نداشت احسان تا چند روز تو اتاق
آلاله بود بدون اینکه نه غذایی بخوره نه بخوابه نه حرف بزنه بعد از چندروز
بابای آلاله احسان رو برد آزمایشگاه میدونید اونجا چی بود انگشت آلاله بود که
حلقه ای که احسان براش خریده بود تو دستش بود حالا این روزا احسان روزی دو بار میره آزمایشگاه پیش عشقش باهاش حرف میزنه...